آن روز که" لام" خون خود را به آزمایشگاه بردم نمیدانستم برای من چه آزمایشی درخواست شده بود و فقط همین رو میدونم که توی آزمایشگاه نشد نمونه خونم را تهیه کنن و به بخش دیگری فرستاده شدم!
-بیمار کجاس؟ اینو منشی آزمایشگاه پرسید؟
-:خودم م م خانوم! من گفتم!
-:خودتون ن ن ن؟
وای ی ی ی تموم بیمارستان رو سرم خراب شد! یعنی چه؟ یعنی من چه بیماریی دارم که قائدتا نباید با پای خودم به آزمایشگاه بروم ! یعنی قیافه من با کسی که تحت عنوان بیمار تو ذهن خانوم منشی بود چه تفاوتی داشت که ایشون اینقد شگفت زده بودند!
این سوالات و چندین علامت سوال دیگه منو داغون کردند شاید تا حالا تجربه ای اینجور نداشته اید ولی شاید شاهد تجربه از دست دادن یکی از عزیزیزان خود بوده اید من هردو موردش را لمس کرده ام! ولی هرگز قابل مقایسه نیستن !
این دلهره و اضطراب آنقد عمیق و جاودانه نمود میکند که پاها از رمق میفتند و نفسها در اتاق سینه حبس میشوند ! مرگ عزیزان چه ساده قابل تحمل میشود درقیاس با جسم رنجور و روح بیمار. آری دوستان من ، شبم با همه سختیها و بی خوابی هایش گذشت فردایی آمد که سرنوشت منو جور دیگری رقم زد . من با پاهای بی رمق و نفسهای نصفه نیمه به آزمایشگاه رفتم جرات نداشتم از تفسیر نتیجه بپرسم جواب را گرفتم و بیرون اومدم! چه اتفاقی افتاده بود ؟ پاسخ تست من چه شده است؟ بیماری من چیست؟ حدسم درست بود مشکل من همونی بود که دکترپاینده حدس زده بود! آخ آخ آخ . .
.. . . مختصر رمقی که در وجود بیتابم مونده بود به تحلیل رفت. اطرافیان هرگز از سنگینی غم من آگاه نشدند من تسلیم واقعیت شدم و قبول کردم هر انسانی روزی بدنیا میاید و روزی از دنیا میرود بدنیا آمدنم را که بیاد ندارم اما از دنیا رفتنم را بگذارید آگاهانه درک نمایم ! همه چیز به سرعت گذشت آنچه منو بیشتر راغب کرد تا برای شما مطالبی در مورد بیماریها بنویسم این است که آن روزها من در مقام و موقعیت یک فرد بیمار برای تسکین دلم،برای درک و دریافت آرامش نیازمند چنین مطالبی بودم و لی متاسفانه نتوانستم پیدا کنم! تا فراهم شدن مقدمات درمان، مسئله تهیه داروها و سختی های مالی و اجتماعی آن ، نگاههای اطرافیان و همکاران و کارهای عقب مونده ام در محل کار، سختی بیماریم رو از یادم بردند! هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست به من و جسم بیتاب من رمق و امید بدهد جز تغییری که در ذهنم،نگاهم و دلخوشی ها و دلتنگیهایم ایجاد شد! زیبا و زشت خوب و بد دین و دنیا و همه آنچه داشتم و نداشتم را دوباره تفسیر کردم زیبایی دیگری به زندگیم اضافه شد و من این بار به دین و شریعت و مردم و کار و پول با توجه و نگاهی تازه پناه بردم ! همه چیز متمرکزشد روی واژه ای که سالها پیش برای تخلص خود یافته بودم و آن اینکه ما رهگذرانی بیش نیستیم ماناچار از این گذار خواهیم گذشت چه با کوله بار چه بی کوله بار چه گرسنه و تشنه چه با شکم سیر چه بهتر که از باقیمانده عمر بهترین استفاده را ببریم . دوستان من آدم خیلی مذهبی نیستم اما اگر جمله ای که نگاه من در اون متمرکز شده را به خودم منتسب کنم شاید بعضی ها در درستی آن شک کنند ولی امروز که این مطلب رو مینویسم روز تعطیل است که مناسبت آن سالروز شهادت امام رضا علیه سلام است پس کلامی از آن بزرگوار نقل میکنم ."امام رضا (ع):هرکس اندوه و مشکلی را از مومنی بر طرف نماید خداوند در روز قیامت اندوه را از قلبش بر طرف سازد" .چه زیباست که من تازه فهمیدم اگر نگاهت به مردم اطرافت باشد، اگر نفسهای درخت کنار خیابان را حس بکنی و هر روز صبح برایش دست تکون بدی اگر گربه پشمالوی تو کوچه را به سنگ نبندی اگر هر روز غم و غصه خودتو فراموش کنی و بی پولی و رنج و غم و غصه هم اتاقیت را در بیمارستان لمس کنی شاد تر و شادمانه تر زندگی میکنی و اگر به قیامت وآخرت هم اعتقاد داری مدرک آوردم که اونجا هم اندوهی برای تو باقی نخواهد ماند . بله . . . . ایجوری شد که من کلمات را تک به تک دوباره معنا کردم ، پول ،کار،پدر،مادر،برادر،. . . . . همه اینا رو دوباره در دیکشنری نگاهم واژه به واژه مفهوم به مفهوم و اصطلاح به اصطلاح ویرایش کردم ویرایشی که پایه و نماد اصلیش آن چیزی بود که برایتان گفتم! زشت زیبا شد زیبا زیباتر شد بیماری آسان شد مرگ قابل فهم شد و زندگی مفهومی دوباره یافت . با این نگاه دیگر درد کشیدن برایم سخت نبود بیماری فرصتی شد تا خودم را بشناسم من از مرگ هراسی نداشتم دیگر برایم ترسناک نبود و مبارزه با مرگ برایم آسان شده بود من تسلیم نشدم و با سلاح عشق ورزی به اطرافیان و سیراب شدن از چشمه جوشان مهربانی اطرافیانم ،محدودیت بیماری را فرصت دیگر یافتم برای عشق ورزی به پدر ،مادر،برادر ،خواهر و از همه مهمتر دوستان قدیمی و جدید و همه آنهایی که لبخندشان بهترین هدیه من شد سه سال گذشت امروز درد برایم نعمت و نعمت برایم شیرین و دوست داشتنی ست امروز مهربانی راز عشقبازی من است و شادمانی اطرافیان بهترین نتیجه زندگییم شده است. خوشهالم که روزهای باقیمانده عمرم اینقد فرصت به من داد که تجربه ام را برایتان توضیح دادم و با شما به اشتراک گذاشتم . شاید فردایی وجود نداشته باشد!
لینک مستقیم http://mihanhamkar.com/buy_product_step2.php?uid=1746&pid=1572
نظرات شما عزیزان:
مهدی بارانی 
ساعت10:56---15 بهمن 1390
سلام دوست عزیز . از خواندن متن وبلاگ هم متأثر شدم و هم خوشحال . هر چند که اسم بیماریت را ننوشته بودی اما به خودم برای داشتن دوستی با این اراده پولادین می بالم . امیدوارم روزی برسد که از تمام رنجهای جسمی و روحی خلاص شوی . خوشحال می شوم اگر کمکی از دستم برآید و انجام دهم . من فقط به خدا اعتقاد دارم و نیکی به مردم و دیگر هیچ . تنها چیزی که باقی می ماند همین ها هستند . به من کمک بزرگی کردی تا به زندگیم نگاه تازه ای داشته باشم . تو در جمع بهترین دوستان من خواهی بود . ارادتمند شما - مهدی بارانی
پاسخ: متشکرم برادر عزیز جناب آقای بارانی منو شرمنده فرمودین !
افتخار دوستی با شما افتخار بسیار بزرگیست!
انشاء اله وجود نازنینت همیشه سالم و سلامت باشد